جورواجور

از هر دری سخنی با خوانندگان عزیز...

جورواجور

از هر دری سخنی با خوانندگان عزیز...

کینه و حسدهای ناشناخته...!

امروزه این مطلب ثابت شده است که گاهی در شعور باطن انسان شرارت‌هایی رسوب می‌کند که چون در بیرون نیست و رسوب کرده و در ته حوض است، انسان خودش از وجود آنها آگاه نیست و فقط در شرایط خاصی که محرکاتی پیدا می شود، انسان یک‌مرتبه می‌بیند که از آن عمق روحش این رسوبات بالا می آید که آدم خودش تعجب می‌کند و باور نمی‌کند که در درونش چنین چیزهایی وجود داشته باشد.
گاهی انسان، خودش به خودش ایمان پیدا می‌کند: وقتی به خودش نگاه می‌کند می‌بیند در قلبش هیچ گونه کدورتی نیست، کینه و حسدی نسبت به کسی ندارد، تکبر و عُجبی ندارد و واقعاً هیچ یک از اینها را در خودش نمی‌بیند. ولی یک موقع- به تعبیر قرآن- "امتحان" - پیش می‌آید و در امتحان یک‌مرتبه انسان می‌بیند که تکبرها و عُجب‌هایی از درونش بیرون آمد، حسدها و کینه‌ها و حقدهایی از درونش بیرون آمد که آن سرش ناپیداست.

نفس انسان، حالت مار افعی را دارد. مار افعی در زمستان حالت یخ زدگی و کرخی پیدا می‌کند و اگر انسان به آن دست هم بزند تکان نمی‌خورد و اگر بچه‌ای با آن بازی کند او را نیش نمی‌زند و انسان خیال می‌کند که این مار به خوبی رام شده است. اما وقتی آفتاب گرمی به این مار بتابد یک‌مرتبه عوض می‌شود و چیز دیگری می‌شود که مولوی راجع به آن مارگیر که اژدهایی را از کوه آورد، داستان مفصلی آورده است که در اواخر آن این بیت را می‌گوید:

 نفست اژدرهاست او کی مرده است           از غم بی آلتی افســــــرده است


خیال نکن که نفست مرده است، او اژدهایی یخ زده است. اگر حرارت به آن بتابد، آن وقت می‌فهمی چه خبر است!

مولوی در جای دیگری راجع به میل‌های پنهان و خفته در انسان تشبیهی می‌کند که روانکاوها را به حیرت می‌اندازد. می‌گوید:


میلها همچون ســـــــگان خفته‌اند              اندر ایشان خیر و شر بنهفته‌اند

چونکه قدرت نیســت خفتند آن رده              همچو هــــــــیزم پارها و تن زده


گاهی دیده‌اید که تعدادی سگ در جایی خوابیده‌اند و سرهایشان را روی دستهایشان گذاشته‌اند و چشمهایشان را روی هم گذاشته و آرام گرفته‌اند، بطوریکه انسان خیال می‌کند اینها تعدادی برّه و گوسفند هستند.


تا که مــــــــــــرداری در آید در میان              نفخ صور حرص کوبد بر ســــگان

چونکه در کوچه خرید مردار شــــــد              صد ســــگ خفته بدان بیدار شد


اما اگر در این بین یک لاشه‌ی مردار پیدا شود، همین‌هایی که این طور خوابیده‌اند و مثل گوسفند سرها را روی دستها گذاشته‌اند یک‌مرتبه از جا حرکت می‌کنند و چشم‌هاشان از قالب بیرون می‌زند و صدای خُرخُر از حلق اینها بیرون می‌آید و هرکدام از موهایشان مثل یک دندان می‌شود.

حرصـــــــــهای رفته اندر کتم غیب              تاختن آورد و ســـــــربرزد ز جیب

مو به موی هر ســگی دندان شده              از برای حیله دم جنبان شــــــده


تا ایجا مثَل است، بعد می‌گوید:


صـــــد چنین سگ اندر تن خفته‌اند            چون شکاری  نیستند  بنهفته‌اند


چه حقیقت بزرگی و چه نکته‌ی دقیق و باریکی است!


برگرفته از کتاب انسان کامل اثر استاد شهید مرتضی مطهری- روحش شاد

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.